ظاهرا منطقه ی ما از هر نظر نفرین شده و هیچ کاری اعم از فرهنگی و عمرانی در آن نمیشود کرد! امشب میخواهم در مورد مطالبی با شما صحبت کنم که شاید برایتان جالب یا مهم باشد ، مخصوصا آنهایی که آینده حتکن برایشان مهم است، شاید تکانی بخورند.

از دوازده سالگی که به دلیل هیجانات سالهای اول انقلاب و داشتن تلویزیون در خانه پدرم، به فعالیتهای فرهنگی علاقمند شدم ، لذا مدتی کتابخانه کوچکی که جهاد داده بود را تا مدتی اداره میکردم. اما از همان دوران شخص شیطان صفتی متوجه زکاوت و هوشیاری این نوجوان پر شور و بی آلایش شده وظاهرا تصمیم گرفت مانع پیشرفت او شود، که البته تلاش خود را کرد و به نتیجه هم رسید.

خلاصه در چهارده سالگی که برای اولین بار به قصد دفاع و علاقه به امام خمینی به جبهه رفتم، اولین سناریوی تخریب من از طرف او کلید خورد.

در سالهای بعد وقتی کارمند سازمان تبلیغات اسلامی بودم ، وقتی در سپاه پاسداران کار وخدمت میکردم ،وقتی مغازه تابلو سازی داشتم ، وقتی با یکی از دختران پاکدامن روستا ازدواج کردم ، وقتی مدت بیست سال هیئت ابالفضل را اداره میکردم ، وقتی بخاطر خطای نکرده به حبس افتادم ، وقتی بخاطر خدماتم عفو خوردم و آمدم، وقتی پدر و مادر و خیلی کسانم رادر زلزله از دست دادم، وقتی در شهرداری ریحانشهر در مسئولیت روابط عمومی کار میکردم و تا حالا که به شغل مجسمه سازی مشغولم، همیشه وهمه جا یا خودش  یا ایادیش و یا افراد ی به طبعیت از او بی آنکه دلیل موجهی داشته باشند، بخاطر حسادت وهوای نفس ، مرا آزردند و دشمنی کردند وهمیشه از پشت خنجر زدند!

آنهایی که بی دلیل و ناحق با من دشمنی کردند وپشت سرم بد گفتند و از روی شنیده ها قضاوت کردند وغرض داشتند را هرگز نمی بخشم، آنها مطمئن باشند خدا ازشان نمیگذرد، مگر بیایند تا زنده هستیم از دلم در آورند، من هم همه ی تلاشم این بوده که مردم آزاری نکنم ، ظلمی به کسی نکنم، حتی اگر متوجه دشمنی کسی شدم سعی کردم اورا متقاعد کنم ولی بعضیها آنقدر خدا قلبشان را سیاه کرده که نمیتوانند عوض شوند و خودخواهی مانعشان میشود، من همیشه حرف از آشتی و دوستی و آبادی حتکن زدم ولی بعضیها به حرف، خرابم کردند و متاسفم که خیلیها گوشیند و محبت را جور دیگری تعبیر میکنند.

چندروز بعداز زلزله که یکی از کسانی که خود را کدخدا میدید، وقتی باهم سر مسئله کوچکی حرفمان شد به من گفت تو کسانت را از دست دادی دیگه اینجا چکار داری؟!! این باعث شد من تصمیم بگیرم بیایم و زمینهایم را آباد کنم، وآمدم، ولی چون بیش از حد به طبیعت وگل و گیاه علاقه داشتم، تصمیم گرفتم بالا سر زمینهایم، لب خیابان (جای فعلی) اطاقی در کوچکترین حد ممکن بسازم، لذا بعد از گرفتن پروانه که تازه مد شده بود شروع کردم، وبرای اینکه زمین زیادی را اشغال نکنم ، طرح طبقه بالا را ریختم که پایین انبار وپارکینگ باشد و بالا بنشینم، وفکر کردم عاقلانه ترین کار را کردم، آنزمان پروانه راحت تر میدادند ، سختگیری نکردند ، تعداد دیگری هم ،من کار ندارم با پروانه یا بی پروانه ساختند، من سرمایه نداشتم لذا همه کارها را خودم میکردم ، بعدا شرایط عوض شد، خوب طبیعی است که شاید سختگیری کنند ونگذارند بعضیها بسازند، قطعا من تقسیر ندارم، هر چند  کسانی که قسم خوردند مزاحم زندگی من بشوند وکاری کنند که دولت به من گیر بدهد تمام تلاش خانوادگیشان را بکار بستند، اما خدای قادر متعال هر چه اراده کند همان مبشود.

من طرفدار حفظ محیط زیست زیباییهای طبیعی سرباغم وآنزمان بخاطر ذوقی که داشتم ، شصت قصب زمبن را اینجا آباد کردم و میوه های متعدد به ثمر رساندم، حالا حقم نیست بعضیها من را غریبه بپندارند و نامهربانی کنند خیلی کارها میشود در سرباغ کرد آیا از خود پرسیده اید چرا انجام نشده؟!!